روایت 1 | مقصد روشن
سعی کنید تمام تلاش های تان متوجه یک چیز باشد، سعی کنید آن مقصد را در نظر داشته باشید. درک نادرست از چیز هایی که افراد را تحت فشار قرار می دهند ایشان را اذیت می کند، نه کار و فعالیت.
سنکا
در مدرسهای نه چندان بزرگ، پسری درس میخواند به نام «نیما». نیما دانشآموز بدی نبود. اما همیشه احساس میکرد کارهایش زیاد است.
گاهی میگفت: «تکلیف ریاضی، تمرین فارسی، مطالعهٔ علوم . . . واقعاً چطور میشود همهٔ اینها را انجام داد؟»
هر روز وقتی از مدرسه به خانه میرسید، اول کمی کتابهایش را نگاه میکرد و بعد آهی میکشید.
«خیلی کار دارم… از کجا شروع کنم؟»
و همین فکر باعث میشد گاهی هیچ کاری نکند. یک روز معلمشان وارد کلاس شد و دید بعضی از بچهها خسته و بیحوصلهاند.
معلم لبخندی زد و گفت: «بچهها، امروز میخواهم یک سؤال از شما بپرسم.»
همه ساکت شدند.
معلم پرسید: «به نظر شما چه چیزی آدم را بیشتر خسته میکند؟ کار زیاد یا فکرهای آشفته؟»
بعضیها گفتند: «کار زیاد.»
اما معلم سری تکان داد و گفت: «گاهی نه.»
بعد ادامه داد:
«فرض کنید قرار است از اینجا تا کتابخانهٔ مدرسه راه بروید. اگر بدانید مقصدتان کجاست، آرام و راحت راه میروید.» کمی مکث کرد.
«اما اگر ندانید باید کجا بروید، چه میشود؟»
کی از بچهها گفت: «آدم گیج میشود.»
دیگری گفت: «شاید مدام مسیرش را عوض کند.»
معلم گفت: «دقیقاً.»
بعد با آرامش ادامه داد: «بسیاری از وقتها ما از کار خسته نمیشویم. از این خسته میشویم که نمیدانیم برای چه کاری تلاش میکنیم.»
نیما به فکر فرو رفت.
معلم گفت: «وقتی مقصد روشن باشد، کارها هم روشن میشوند. آدم میداند اول چه کاری را انجام دهد، بعد سراغ کار بعدی برود؛ اما وقتی ذهن پر از فکرهای پراکنده باشد، حتی کارهای ساده هم سخت به نظر میرسند.»
آن روز نیما وقتی به خانه رفت، دوباره به دفترهایش نگاه کرد. این بار آه نکشید. فقط یک برگه برداشت و نوشت: «اول تکلیف ریاضی، بعد تمرین فارسی و بعد هم مطالعهٔ علوم.»
وقتی اولین کار را تمام کرد، احساس کرد کارها آنقدر هم سنگین نیستند. آن شب نیما فهمید گاهی مشکل از زیادیِ کارها نیست؛ از این است که مقصد را در ذهن خود روشن نکردهایم.
و شاید به همین دلیل است که سنکا، فیلسوف رواقی، میگفت:
انسان بیشتر از کارها خسته نمیشود، بلکه از آشفتگیِ ذهن خسته میشود.
از اینکه وقت گذاشتید و این روایت پند آموز رو مطالعه کردید ممنونیم .